عذاب

بی تو این عذاب را پایان نیست آسمان هم دیگر اشکهایش باران نیست در فراغت،سنگینی عشقت بر دوشم دیگر میان سیاهی لبم به جان نیست

بی تو این عذاب را پایان نیست آسمان هم دیگر اشکهایش باران نیست در فراغت،سنگینی عشقت بر دوشم دیگر میان سیاهی لبم به جان نیست

افسوس ستاره های تنت چون سنگ بود باران اشک هایت برایم قشنگ بود در صندوقچه خاطرات دنبال سوسو امید برق چشمانت فروغ خفته در جنگ بود

ساقی و بنده ی جام شدیم فارغ از غصه ایام شدیم در دستهایمان خوشه های انگور حکیم و شاعر چون خیام شدیم

در دوران قحطی سخن و لال پرست به دور از منطق و عالم فال پرست میان جنگل نفرین وهوس،غرق شدند انسان نماهای به دور از عقل و خیال پرست

با تمامی دنیا وعالم درونم در جنگم چیست ان هوس نفرین شده در چنگم خاک سرد را بر هوس سیه روی میریزم درونم یخبندان احساس و چون سنگم

بعد سالها رفت و تنها گذشت چون سایه ای از بالای دریا گذشت زیر حریر نقره ای مهتاب ناپدید گشت از تمامی زندگی و دنیا گذشت

چه شد آن همه سال، احترام و مردی چیست آن حس شهوت و دلسردی ارزش هوس بیشتر از عمراست؟ دردت همان هوس و تو بی دردی؟

ای ستارگان خفته در اغوش آسمان بوسه میزنی بر تن عریانش ناگهان من از دور میبینم این خیال واهی را میکشم نتهای سیاه جدایی ،تو بخوان
خارهای شهوت دل آزارترین است چشمان ابی یار سرشارترین است معصومیت احساس خفته در دامان شهوت گیسوان آشفته اش غمخوارترین است

از دل سنگ روزگار سرد و کبودیم همه عمر چون دریا تشنه ی رودیم غروب رنگی را ندیده توشه سفر بستیم بغض را فرو خوردیم و کوه درد بودیم