بال پرواز

شکسته بال پروازم سرگشته ام دل بر سرزمین آرزوها بسته ام خسته از عاقلان دیوانه شهر به شکوه واژه هایم دلبسته ام گریزان از چرخ گردون روزگار از درد دل بی درمان شکسته ام

شکسته بال پروازم سرگشته ام دل بر سرزمین آرزوها بسته ام خسته از عاقلان دیوانه شهر به شکوه واژه هایم دلبسته ام گریزان از چرخ گردون روزگار از درد دل بی درمان شکسته ام


گاه هوای دلم چنان ابریست که اشکهایم بارانی اسیدیست جان جهان بی قلب غرق اندوه عمر کبوتران در بند اجباریست

درزمانه ی بی نام قرنها دیدم بی وفای خویش را شکستم سکوت واژه ها و گرفتم شفای خویش را جای پایش در محراب آسمان گشته گلباران در این غربت قلبها می جویم ز او هوای خویش را

ناگاه در او دیدم روح شکسته و نوشته های خویش را رفتم و در عالمی گنگ فریاد زدم گفته های خویش را در تیر بارانی از حروف غم زده در حضورت غرق گشتم من در قاب اشعارم دیدم رخسارت در…

درشب توهم خاطره ها،حال من پریشان است لحظه ی سقوط آرزوها، افکارم سرگردان است شرح حالم چون دیوانه ای حزن آلود اسیر زمان بی حس و خشم آگین همچون ابری غران است

چشم های بارانی و پر انتظارم مال تو شمشیر جنایت واحساس آتشبارم مال تو در آن راه پر از شهوت آمیخته به عشق حس نفرت و لحظه های اندوهبارم مال تو

واژه های پوسیده ی افکارم مال تو موج حماقت روح خسته ام مال تو عشق ما خراب آباد روزهای سرد تنهایی تقدیر گره خورده ی روزگارم مال تو

عجب دردیست…. دنیا دیوانه ایست که چون سیگاری ذره ذره احساسمان را میکشد و در آخر زیر خروارها خاک دفنمان میکند….

دلم لرزان از کمبود انسانیت محکوم به مرگ میان اکثریت در گودال سیاهی و وهم غرق میشوم میان جاهلیت