سپیده دم

چشمهایم را سپیدم دم باز میکنم با اهنگ چشمانت برایت ناز میکنم در آسمان احساست رقص کنان در عمق دلت با تو راز و نیاز میکنم

چشمهایم را سپیدم دم باز میکنم با اهنگ چشمانت برایت ناز میکنم در آسمان احساست رقص کنان در عمق دلت با تو راز و نیاز میکنم

بر جگر خونینم خنجری بزن به کوچه تنهاییم سری بزن برق چشمانت را از من نگیر با هرم نفسهایت بوسه دیگری بزن

بی تو از این دیار سفر میکنم در آتش جهنم سالها سر میکنم میسوزم از سینه سوخته ثانیه ها مرگ را از دو عالم خبر میکنم

به لحظات شرم آور نبودت سوگند بی تو اشک در لحظه هایم نشد بند چون میوه ممنوعه در تاکستان قلبم میچشم تو را از میان هزاران پند

روزی رسد آواره ی مکتب عشق باشی ز هر دو عالم سرمشق باشی بی قرار ماندنی و اجبار است رفتنت در تب و تاب عشق روزی دفتر مشق باشی

با تو جهان جشنی پر از هیاهوست این آسمان با تو پر از پرستوست نگین آسمان همرنگ چشمانت رنگ ابی دریا از گرمی اوست

در خوابی غرق بوسه هایت گرفتار شدم زیر تازیانه های سایه ات محو، تار شدم جام زهر را نوشیدم و بندگی کردم من از خواب ناز ناگاه بیدار. شدم

غم دنیا خوردن بس بیهوده است ان انسانی که از جهل رمیده است عمری گشته بدهکار سرنوشت شاعر شبگرد به حق پژمرده است

ز هر گوهری ریزد اشک و آه و خونی آمده ای بیخبر بر سر راهم ، تو همانی گشته ام سالها به دنبالت در آسمان ها مگذار رود ز دل یار مجنون ای جوانی

کاش مرگ،پایان غبار آلود افکار نبود هر روزش یاداور سخن دلدار نبود در سایه نگاهش فشاندم عطر آرامش ای کاش اقبال و سرنوشت واژه تبدار نبود