بن بست عشق

در تار و پود شبهایت بافته میشوم چون باران،بر ثانیه هایت ریخته میشوم میان بن بست عشق مانده ته خستگیها بر پنجره بسته چشمانت آویخته میشوم

در تار و پود شبهایت بافته میشوم چون باران،بر ثانیه هایت ریخته میشوم میان بن بست عشق مانده ته خستگیها بر پنجره بسته چشمانت آویخته میشوم

عشق و محبت با دلها افسانه شد زمین سرد همچون سردخانه شد قلبها گشتند سیاه و مرداب نفرت اشک ها غسلی بر این زمانه شد

اشک در چشمم هویدا گشته و ویرانه شد حس و حال عاشقی در دل چنان پروانه شد کوره های داغ آتش میرسد تا آسمان آدمی با خود که نه،با عالمی بیگانه شد

غم های روزگاران بر روحم کرده گوشه دیوانه وار و تنها،انداخته چنگ بر ریشه خورشید عشق اکنون حبابی از سم داغ مانده بر روح خسته از ازل تا همیشه

چند روزیست چشم به راهت در انتظار توام آمدی چون سایه ای اکنون در اختیار توام عشقت را در دلم افکندی، سوزاندی افسوس با رفتنت من حال میدانم بی تاب دیدار توام

ساقیا بیا و امشب با بوسه ای دلخوشم کن ایستاده ام بر در میخانه مستم،یادم کن دل ما بسوخت و دل یار کوی دیگری است یک امشب را میان تنهایی، عشقم را باور کن

گلستان عشق زیباست با تحریر چشمت آسمان میبارد ز دوریت با تفسیر چشمت شراب لبان فتنه انگیزت را مینوشم گر آواره ی صحرا گشتم تقصیر چشمت

بازنده بازی منم ، دل را به یغما میبری اول و آخرش مرا مجنون به صحرا میبری در تب و تاب عاشقی،دفتر اشعارت شدم در انتظارت شب و روز دل را به رویا میبری

مهتاب شبهایم اسیر چشمت تن گرگرفته ام تقصیر چشمت عاشق سینه چاک شهرمان رفته حال خرابم همه تعبیر چشمت

ای که بی تو صلیب سرد و سنگین در من ای که هوس مرگ زهر آگین در من تن عریان مهتاب و تلخی سکوت در تو حسرت تنهایی جادو شراب نوشین در من