غبار پلیدی بر آسمان سحر
کسوف لبریزیست،
من از ظهور عشق
در کرانه مشرق میترسم
و از سرود جویبار
که بر لبان ساحل
جاریست می هراسم.
سایه ی حصار تو را
که بر دیوار
بیکران تنهاییم پیچیده
به دست کبود خاموش میسپارم
و از سپیده ی صبح
میگشایم پنجره ای
به سوی باغ فرداها.

