شرار شیدایی را خاموش
آتش دلدادگی را شعله ور میسازی
حافظه پیر میشود
چشمها در عطش دیدار
تزریق انسولین
در رگهایش شروع میشود
شاید،
شیرینی احساسات
قند خونش را بالا نبرد.
میان فریادها و زمزمه ها
ابرهای پراکنده بی وقفه
رگبارهای بی هنگام سر میدهند
شاید مرهمی باشد
بر حسرتهای فرو خورده اش
بی ثمر ایستاده
به یاد کبوتران سپید
رقص ماه
و عطر گلهای بهار نارنج
به سختی
اجرای نمایشی می اندیشد
که با گذر ایام پیش میرود
شاید هستی بار دیگر
شانس دوباره ای دهد
و حس پرواز گم کرده را
که در هزاران غصه نهفته
در پستوی غم پنهان کرده
با خنده ای ژرف
ساقه های نازک آفتاب را
رنگ آمیزی کند.

