شعرها بی تو در انتظارند
و غزل ها
قافیه هایشان را گم میکنند
میان آشفتگی گذرای خیال
قهوه عربیکا را سر میکشم
میماسد قهوه در دهانم
نقش میبندد نامت
در پریشانی فالم
از غصه ها،قصه ها میسازم
و در سطرهایش
جوانیم را سفر میکنم
مستعمره چشمان تو هستم
کتاب مقدس عشق را
در دستانت نهادم
اما تو،دیکتاتور بی رحمی هستی
که سرزمین احساس را ویران کردی
خاطراتت را بایگانی
فانوس را خاموش
و صد سال عزای عمومی اعلام میکنم.

