دنیا همچون پیکره ی انسانیست که سلولهایش حیوان دوپا ایست به نام بشر.دوستی و محبت اکسیژن ایست که باعث بقای حیات میشود و نفرت،کینه و حسد همچون سلولهای سرطانی ایست که در صورت رشد بدخیمش هستی را به نابودی میکشاند.این کالبد عظیم الجثه هنگام سرگیجه ها و لرزش هایش مسکنی به نام شریعت او را آرام میسازد اما درمانش.. دارویی ایست به نام دلدادگی.کیست که معنای شیفتگی را بداند کیست که همنوع خود را خارج از محدودیتها دوست بدارد،ما اسیر زنجیرهایی هستیم که به نام قوانین به دست و پاهایمان بسته اند و سرب داغی در مغزهایمان ریخته اند.کاش روزی رسد که روح انسان چون آبی روان در حرکت باشد و نور دانایی جهان تاریک او را روشن سازد.
سوخته جان را از آتش نترسانید
که از امواج سهمگین گذشته است
از سرب داغ روزگار و
مهر آتشین نترسانید
که خود سوخته آتش جهنم است
از هفت دولت آزاد اما در بند.
سیل روان اشک های فرو خورده است
آن شب سرد تابستان و
آن صبح داغ زمستانی
که در مرداب حسرت ها گرفتارست.

