در جاده هجرت زندگی
کوله بار خستگی هایم را
بر زمین وهم آلود میگذارم
زانوانم یارای رفتن ندارد.
به حرمت اشتیاق های بر باد رفته ام
آنها را در عمیق ترین
نقطه جاده ها دفن میکنم.
گل سرخی بر مزار
رنگ پریده و خشک شده امیدها میگذارم.
میمانم اما دریایی میسازم
که جنبنده ای نتواند
تلخی آن را تاب آورد.

