گاه انسان ها
چون عقابی
تخم شفقت را
بر فراز قله ها می افشاند
و گاه چون تبری
ریشه هایش را نابود میسازند.
از کناره های افق
به انحنای دنیا مینگریم
که هر دمش
منتیست بر گردن انسان
لحظه غروب زندگانی
خدایان هم
تاس هایشان را کنار میگذارند
به قوس زیبای خورشید مینگرند.
که چگونه شیشه عمر در هم میشکند.
و آن «من» گریخته از زندان بشر
دنبال واقعیتیست
برای گریز از
اندیشیدن و احساسات.

