افکاری به سنگینی دریا
احساسی به خشکی کویر
کلماتی به سنگینی
زمان مانده در پس ثانیه ها
موجی از تلاطم احساس گناه
خیالی رنگین
میان جنگل طوفان زده احساس
غروری شکسته
چشمانی پوشیده از مه
میان ماسه زارهای پاک عشق
در غروب
خوشه های طلایی خورشید
در اوج جوانی
دیدن آخرین قطرات
امید،در حال تبخیر
چشم اندازی دور
چهره هایی آشنا
در اوج نا آشنایی.
آمدی..
تا بشکنی
غرور این گمگشته راه را
افسوس
که خود چون صبحی طوفانی
غرق احساسی خیالی گشتی.

