در آسمان بی فروغم
فروغ را را می‌بینم
چه غریبانه نگاهم میکند
و من از دیدگانش ستاره ها میچینم.
سایه ها دیوانه وار
آتش به جانم می‌کشانند
و من…باز هم در دوردست ها
میان خاکستر گذشته ها
خود را دفن میکنم
شاید بتوان با سفری دیگر
بی بازگشت
معجزه ها رقم زد….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *