گوشه ی دنج تنهایی
به اندازه ناگفته هایی ست
که غزل فروش
آنها را به حراج می گذارد.
و از ناله سینه های
خشکیده سازها
بغضی در گلو می رقصد.
در اردوگاه اجباری زندگی
قاصدکها بی وقفه
بر درهای قفل شده میکوبند
شاید انگشتان بی روح روزگار
بر زخم هایشان مرهمی باشد
شاید که افسانه بیدار گردد.

