تمام کلماتم درد دارد
قلمم آهی در سینه دارد
میسوزد،درونش تب دارد
حال و هوای برگهای پاییز را دارد…
در انتهای راه بی پایان هستی
ثانیه به ثانیه هایم عطش دارد
سوز و خروش خون در رگهایم
میزند تیشه بر ریشه احساسم.
تمام کلماتم درد دارد
قلمم آهی در سینه دارد
میسوزد،درونش تب دارد
حال و هوای برگهای پاییز را دارد…
در انتهای راه بی پایان هستی
ثانیه به ثانیه هایم عطش دارد
سوز و خروش خون در رگهایم
میزند تیشه بر ریشه احساسم.