قافله عمر
به اجبار میگذرد.
چون غنچه هایی نوشکفته در دل شب
مهره هایی داغ دیده در دل روز
نهال هایی پخته و رسیده
چهره هایی فرسوده در اوج جوانی
خنده هایی بیمار گونه
قلم هایی پر از درد و کینه….
آری
شبیه رباط هایی
در معادن کار اجباری
افکارمان را برده
روحمان را تسخیر
سخنانمان را تحلیل
احساسمان را انکار
جام تهی از صبرمان را
لبریز میکنند….

