حال خراب

حال خرابم
شبیه شهر مه گرفته
دوران کودکی ام
پر شده از دود و سیاهی ماشین تقدیر…
شریک رویاهایم،دزد آرزوهایم
در شعاع چند متری فانوس دریایی نشسته…
او
هم بغض دریا شده
ارتعاش فریادهایش را
در سرودی نو میشنوم.
واژه هایم را رها
زیبایی کلام را
در بغض بهت آلود میفشانم…
پنجره های اتاقم را میگشایم
که نفس گرم یاس کبود
بر تن خسته و بیمارم را حس
تا نغمه خوش پرستوهای مهاجر
اقبال زیبای گل یخ را احساس کنم…
تاریخ دیروزت را پاک
معمای فردا را رها
حضورت را در کنارم میبینم…
پل آهنین ساخته شده
میان دستهایمان را
خواهم شکست
تا دگر
تو در ان سر زمان
من در قسمت بغض کرده ثانیه ها
غرق سختی و جدایی سرنوشت نباشیم.
گنج بزرگیست
قدم زدن در ناودان احساست….
پایان هر غروب
طلوع دگریست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi