وحشت

دلم آرامشی
از جنس دریا
گلهای یاس
نغمه شاد پرستوها
شعله های رنگین آفتاب را میخواهد
افکاری پیچیده
مردی شب زده
بوسه های تند سیگار
بر لبان سرد و کبود
روزنه های شرم
ریه هایی غرق در ابشار آتش
در سپیده صبح دم
در سیاهی تاریخ کور بشریت
سحرگاهان
بالهای سپید پروانه ها را
در پیله تنهاییشان
تا ابد دفن میکنند…
در مسیر
خاطره های شکسته در گلو
بنده و برده انسان گشته
زندگی ای
که خود اسیر سرنوشت است
چشمان غرق در سکوت
شبهای تار
وحشت مرگ در آوارگی…
صدای نعره ی ناقوس ها
خلوت سرد
صدای رگبار مسلسل…
عمریست،بدهکار انسانیت
جان میدهیم
در زندان سرنوشت.
سینه های اکنده از
خون و بدون نفس.
دیواری بلند
بر شعور انسانیت
فکرهایی کوته شده…
بار
افسانه های روزگاران شکسته..
خوشه های طلایی رنگ شعرها
ناله های مرغ شب
پرواز زمان در اوج ثانیه ها
در دشتهای متروک
بر شاخسارهای غم
آویزان شدند…
غبار طلایی غم
مهر داغیست
بر پیشانی
خزان دیده گناهانمان…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi