حرمت

افکار از هم گسیخته
چشمهای چون کاسه خون
صاعقه هایی
بر قلبهای ویرانه
آهی در سینه
شلاق زمانه…
جامهای پر شده شب
از بیداد دشمنان
در انتظار سپیده صبح
به دنبال معجزه ای
در تند باد حوادث…
سکوت را قانون
رفتن را بر ماندن ترجیح دادند.
زبان ها را بریدند
حنجره های پر شده
از سرب گداخته را
بر چوبه دار آویختند…
کتاب ها را سوزاندند
سخنان را هزار پاره
زیر دستان را به سخره گرفتند.
به خون برادر تشنه شدند..
گلهای نو شکفته بهار را
در زمستان تیره و سرد
له کردند….
دیواری از غربت ساختند
حرمت را شکستند
کوچک و بزرگ
پیر و جوان را
باردار از عقده ها
تهی از آرمان ها
پر از اندیشه های پوچ
به کوری مطلق سفید رنگ
پیوند زدند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi