بازی سرنوشت

خسته از ظلمت
عمریست
با جادوی سکوت
بندگی کردیم سرنوشت را….
بر شانه هایمان
سنگینی میکند
اشکهای پر از عقده
عطرهایی که بوی غم
روزهایی که طعم خون میدهد.
اسیر
صد فریب زندگی شدیم…
ابر غم
بر آسمان
پر از ستاره های خاموش
در دامن آرزوهای محال
سایه افکند….
نگاه سرد تقدیر
ردپای تازیانه های جانسوز.
سرسرای زندگی
نمایش از
آرزوهای بی سرانجام
سرشار از شبهای بی سحر..
خفته است
در سینه سرد گورستان.
مشتی از خاطرات و
استخوانهای تقدیرمان..
سرگذشت
سوخته و پر ار حسرت
راه رفته و پر از سنگلاخ
تکرار لحظات ظلمت
قصه های تکراری
بازی سرنوشت….

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi