جهان خالی از لطف
آفاق سوخته بامدادان
اسمان مه گرفته ی لاجوردی
نقاله های درد در وجودم
طلوع چرکین خورشید
صبح عریان ارزوها
غرق شدن آخرین قطرات.
دریاچه ای از اشکها
دور شدن کاروان رویاها
چون سایه ای
بر دیواری ظاهر
در کلبه دلتنگی جان میبازد.
زمان
تمام عمرم را به تاراج برد
با فریب و نیرنگ
نفسهای تازه ام را دزدید…
چون مرده ای سرگردان
سنگینی بار غمی بر دوش
در جهان غریب دیگری
فصل تازه ای از
تولد موریانه های نا امیدی را
جشن میگیرد….

