تو که نیستی

تو که نیستی
قلب ترانه میلرزد
باد گرگرفته جنوب
بر تن عریان درختان میسوزد
ستاره ها
اشک میریزند…
بر دامن پر چبن گیسوانت.
تو که نیستی
دلگیر میشوند آیینه ها…
در گوشه ای از این اتاق
ساعت شماطه دار
ضربه هایش کندتر شده
گلهای گلدانم دگر
بوی بنقشه نمیدهند
غزلهای حافظ دگر
آرام جان نمیشوند….
فانوس دریایی دگر
رقص آتشین انوارش را
بر عشقبازی
ستاره های نقره ای و
امواج خروشان دریا
نمیتاباند….
لبالب پر شده ام
از نوش دارویی که
بعد از رفتنت
نثارم کردی…
کااش میدانستم
درون رگهایم
تا عمق وجودم
ان که جاریست چیست؟

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi