عمری گذشت
قیل و قال جوانی
در دامن کهنسالی محو شد..
قطرات بوسه بر تن
سنگ شده
در سینه های آکنده از احساس
میان بحبوحهی جوانی…
غیبت طولانی خورشید
در اسمان ابی خروشان
چراغش را تاریک ساخت…
خورشید معطل میان بالهای شب
سالها نگریست..
غصه هایش دل سنگ را لرزاند.
اکنون چه ننگین است
اتش سرخ لاله ها
گرگرفته از انفجار شهوت
میان برهنگی نگاه…
آری…دیر است
گشتن به دنبال اندیشه های سبز جوانی
در کوچه های پر حادثه شهر.
بوی رسوایی میدهد
غبار و مه برخواسته
از درد شهوت.
دری باز شده رو به جنون
جایی میان جهنم…

