یاد تو

شب فرا رسید
پرده سیاهش،بر بوم افکارم سایه افکند
غروب سرخ لاله ها
جویبار خونیست در رگهایم.
حضور بی وقفه سایه ات
همچون خنجریست بر قلب ویرانه ام…
قلمم را برداشته
تصویری از دیدگان بلورینت رسم میکنم…
تا سپیده صبح
با باران اشک هایم
میان خنده های بیمار گونه ام
به ان سوی ایینه ها خیره میشوم.
طنابی از خاطرات
به یادت میبافم
تا در اتاق سرد دلتنگی
تقدیر
عشق بر باد رفته مان را
با اخرین نغمه پرنده عشق
در بیکران لحظات مه الود
میان یحران بیداری و
فوران آتشفشان احساس
در تنگنای ثانیه ها
زیر مرمرین شعرهایم
اخرین ضربه ی تیشه را
بر خیال واهی بودنت
خواهم زد….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi