در انتهای آن فرش رنگین
پر از نغمه های ننگین
اشک ها آویزانند
دست ها حلقه به در
در سکوت و سیاهی شب
مه غلیظ پنبه ای
فضای مرگ را پر کرده…
میان زلزله های وجدان
در سرگشتگی و شلوغی
طیاره مرگ ارام آرام مینشیند…
خورشید رویش را میپوشاند
گل ارغوان رنگ میبازد
چراغ آسمان
میان دامن بیقرارش ناپدید میشود
در کشاکش جنگ و خونریزی
میان خلوتگاه آسمان و زمین
افسانه های قدیمی اغاز میگردند.
ستارگان سقوط میکنند
نبض زندگی
میان دریای خروشان شرارت
برگ های هولناک تاریخ را ورق میزند…

