حریر نفرت

باری سنگین
بر دوش انسانی ضعیف
حریری از نفرت.
باران اشک میبارد
شبنم وار بر گونه ها…
غرق دریاچه ی خیال
هاله ی مبهم عشق…
فرش چرک پهن شده
بر غرور نفرین شده انسانی…
دست های اهنین
پر از جام شراب
دشت ها
دریاچه ای از لاله های سرخ.
زمین میدان نبرد
پر از خروس هاس جنگی
آری
چه حسود است
توپ گرد آسمانی.
چه عجیب است
بازیچه ی «زمان» شدن
در لحظه ای
میکشد و نابود میکند…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi