شاه و گدا

تکرار پی در پی روزها
تکرار بیکران غصه ها
طغیان افکار عذاب اور
تکرار تاریخ
ترس و دروغ و دلشوره
سر دادن فریاد
حین خفقان…
سرگیجه های نفرت انگیز
لال شدن های اجباری
تن های خسته
روان های زخمی
وسوسه هاس شیطانی…
خیابان های شلوغ و قدیمی
غرق غبار و خون
له شدن غرور آدمی
هر ثانیه مرگ جوانی
خسته از سیاهی روزگار
می اویزد خود را…
میزند شاهرگش را…
ایست قلبی ناگهانی…
میان این اشفته بازار
گوشه به گوشه شهرش
در منجلاب بدبختی
دست و پا میزند…
هر کدام در پی نجات خودشان.
کسی به دنبال تکه نانی
دیگری تشنه عشق
عاقبت هر دو فقیرند…
اری
چرخ زندگی میچرخد
فرصت کم است
عقربه ها در حال ایستادنند…
تاوان قلبهای سنگ شده
انسانهای کشته شده
بر دوش تک تکمان سنگینی میکند.
مانده در اسارت
در خیال واهی ازادی…
باورهای خشک شده
التهاب ضربه های کوبند..
ایستاده ایم
لبه ی پرتگاه
هنگام سقوط
شاه و گدا فرقی ندارد…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi