حسرت

شمع فروزان تاریکی ام توئی
فدای چشمان همچون آهویت منم
ماه تابان شبهای تاریک ام تویی
امواج سرگردان منم
خورشید سوزان روزهای سرد توئی
مرد تنهای روزگار منم
ترنم باران توئی
مرهم دردهایت منم
یار جگر سوز تویی
راه بی پایان منم
چه چه بلبل تویی
امید زندگانیت منم
ایمان و قبله گاهم تویی
یاربی کس منم
اگر چه داری عادت به رفتن ها
من ماندم اما…
در جزیره گیسوانت.
سنگ بر سنگ نهادم
کوهی ساختم تا ببینم
پنجره باز شده به اتاقت را..،،
همچون سلیمان برسانمت تا عرش آسمان
بر سرت نهم تاج پادشاهی ام
تا برد فرمان عالم از امر تو…
خواهم ساخت زمردی از جنس تنت
تا ببیند و بداند عالم کیست سرورم…
از چشم سار لبانت مینوشم جام شرابم
کند مست و حیرانم از دریاچه چشم تو…
هوایم پر شده از بزم نفسهایت
ندارم بال پرواز بی تو ای یار شیرین سخنم…
ای زیبا رویان آرام گیرید
چشم به دنبالش سیل عشق میشوم
میروم هرجا رود فرش زیر پایش میشوم
بیمار و مجنون
سرگشته همچون فرهاد
مست نگاهش جام زهر را مینوشم
در خوابی عمیق عذاب جانش میشوم….

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi