زمانی
قلمم بی شرمانه نوشت
ای شاعر شکست خوردی
تا آغازی دیگر غوغا مکن…
میان ژرف ترین گودال ها
جوانی ات را بر باد سپردی
کمر خم کردی و سیگار بر لب …
آری
غرورت شکست؟
ایمانت را باختی و کافر شدی؟
دیگر بس است
بنویس با چشمان خیست…
نغمه های عاشقانه را
چنان بنواز
تا کر شود گوش حریفان.
قفل بر گذشته ات بیفکن…
دیوار محکمی بنا نما…
عشق را
میان غزل هایت
شاه بیت شعرهایت
همچون عشقبازی ساحل و دریا
بوسه های آتشین امواج را
بر شن های نازپرورده ساحل
به تصویر بکش….
چه زیباست معشوقه ی فرهاد بودن
چه رویائیست دلباخته مجنون بودن
میان دیوان بزرگان….
در پس کوچه های شهر
دیگر بهت زده نگاه مکن
در وقت غروب دلتنگ مشو
ویرانه هایت را بنا کن….
نخستین قدم هایت را بردار
زنجیرها را بشکاف
با نگاهت
نخستین الفبا را بنویس…

