فرشته ای ظاهر بر انسان گشت
بر حالش نگریست
اشک در چشمانش حلقه زد
دکمه های ترس
در وجودش فشرده شد.
مانده در حیرت از انسان میپرسد…
تو ای بنده حقیر
غرق غرور و تکبر
مسافر امروز قطار زندگی
چند صباحی دیگر
ایستگاه ابدیت را خواهی پیمود…
برای چه به خود می نازی؟
همنوع خود را چه بی رحمانه می کشی…
تو که وجودت بارگاه مقدس…
افسوس
این تن و روح را نداری حرمت…
انسان غرق سیاهی چنین پاسخ میدهد.
چه دانی؟
تو که از عالم و اهالیش بی خبری…
دستهای ما پر شده ز تیغ نامردی….
آخرین نشانه های انسانیت سقط شده.
زمین نفرین شده
غرق تباهی شده…
ستارگان در انتهای شب گم شدند.
واژگان طغیان حرف های فرو خورده اند…
زندگی تاریخی است بس دشوار
آخرش
خاکی در ابعاد جغرافیای تنمان…
فرشته در سکوتی مبهم می گوید!
زنگ آخر عمرتان خواهد رسید
دروغ و تقلب نخواهد بود
تو میمانی و دنیایی از حسرت
راه برگشتی نخواهی داشت…

