بخت برگشته

همچون ذغال روی آتش
آتش به جانش می کشد
ویران میکند خود را…
ساعت ها حبس در اتاقی تنگ و تاریک
پر از دود و سیگار و منقل…
اشک ها می ریزد، افسوس….
غرق منجلاب
آرزوهایش آسیاب شده…
تاول هایی بر تن
زخم هایی بر روح
همچون شعله میسوزاند…
آرام و بی صدا
مبهوت و سرگشته
با آغوشی باز
به پیشواز مرگ میرود.
چون تار عنکبوت تنیده شده
بر روح و جانش…
میخندد در حین گریه
طلبکار از روزگار
اسیر بند دردهای لعنتی
میداند…چه فایده؟
پشت پا زده بر تمام هست و نیستش…
خنجر بر جگر خونین کودکانش…
اولین آیه های یاس و دروغ
به جای کلمه پدر
بر لبان یخ زده
کودکان نفرین شده جاری میشود…
همچون دیوانه ای در قفس
ماری زخم خورده
خود را بر دیوارها میکوبد
به دنبال نوری در تاریکی…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi