ویرانه

تنی خسته از ویرانه های زندگی
بازی تلخ سرنوشت
سکوتی پر از فریاد
شانه هایی محکوم به تنهایی…
رویاهایی سوخته…
اسارتی در حین آزادی
شاعری پیر در بهار زندگی.
سردردهایش پر از افکار ناگفته
میان سیاهی و دردهای شبانه..
اشک هایش ،بغض هایی فروخورده
غمی بی پایان
همچون تکه سنگی در سینه.
خاموشی رویاهایش
صدای هق هق ناله هایش…
غرق دریای طوفانی مستی
دنیای کنیاک و ویسکی…
به دور از آدمیت
حبس کرده خود را
میان خشم و نفرت..
در برکه ای از خاطرات
هر لحظه در فکر خودکشی.‌‌..
همچون ساحری
در میدان نبرد.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi