هوای ابری
باران های اسیدی
اشک های جاری از غفلت
صدای خورده شده از وحشت
صحنه ی دلخراش کودک پا برهنه
ناله های بی کسی و غربت…
به دنبال تکه نانی
التماس کس و ناکس…
در میان هیاهوی خیابان ها
کودک نوپا می نویسد
سیاه مشق های فردا و دیروز را…
کسی میبیند ،می گذرد
دیگری لبخند تمسخر می زند…
در میان سراب سرد زندگی
کودک بی نام باورهایش را می بازد…
در رویاهایش برف های سفید
گل های سرخ را می بینید
گرمی آغوش مادر
بوسه های از یاد رفته…
خنده های اشک آور
انگشتان پینه بسته
در این غربت سیاه و بی سر پناه
از یاد برده دنیای شیرین کودکی را…
با زبانی قفل شده
در سکوتی مرگ آور
پاهای سنگین شده بر زمین
خارهای فرو رفته بر روح و جان…
می رود اما
تنها و سرخورده…
ای انسان
غرورت را لحظه ای زیر پا بگذار
از ان کاخ زیبایت
لحظه ای به دنیا بنگر
آسمان هم دیوانه وار می گرید…
عدالت را برقرار کنیم
فریادی آزادی سر نهیم
آری
دستان کودکان قربانی را بگیریم…
فرشتگانی هستند بی بال
سوخته اما در مسیر گنگ سرنوشت
ساده می گویم
عشق و محبتمان را
نثار کودکان سرزمین مان کنیم…

