بیتا

بیتا
گل همیشه سبز بابا
خواب را ربودی از چشمانم
رفتی،که با رفتنت مرگ را رقم زدی
شعرهایت ،لحظه های با تو بودنت
پر پر می شود در پس ثانیه ها
اسیرم…
متنفر از آینه ها
دیدن چهره های نا آشنا
خاطرات سوزناک جدایی …
از یاد برده زندگی اش را
ایستاده بر لبه ی پرتگاه
مردی در پس سالها
انتظار دیدن فرداها
میبیند در اوج ندیدن
اسیر لحظه های تکراری
میفهمد در اوج مفهمیدن
غرق خاموشی مطلق
خواب اما بیدار
حبس در غار تنهایی
هست اما نیست
در سکوتی پر هیایو
دست و پا می زند
در دریاچه ی حال و آینده و گذشته
جوانی سوخته
زندگی آب برده
چشمانی همچون سراب
در گودال خاطرات شکسته
عشق از یاد رفته
بی تاب دیدن چشمان
معشوق همچون پری اش…
میسوزد در اوج نبودن…
گریه های کودکانه
ترس هایی از دیروز
قربانی تازیانه ی سرنوشت
مردی خام اما پخته
گرفتار بند آلزایمر
همسفر اخرین ایستگاه فراموشی
در انتظار هم آغوشی
دفن در حفره ی نابودی..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi