سنکوپ

محو تصویری
در میان آبی رنگ
سیاهترین روزها..
ابرهای غلیظ مه
رقص بادهای زرین
هم آغوشی
دره های ترد شده…
صدای ناله ی گرگ ها
جان دادن در عمق خواب ها
میشکند از هجوم افکار
نفرت بار زمانه…
فراموشی،از جنس
استخوان های تیغ شده بر جان…
در میان خاکستری ترین شعرهایش
در سیاهی سکوت غبار آلود
غرق در جهان ناشناخته
عمق درد را دفن میکند…
اشک ها خون های جاری بر لبانش
کبودی تازیانه ها
سنگینی عمق کابوس ها…
غوطه ور در دریایی از الکل
کوبیدن محکم فریادها
حواس پرتی در انتهای خماری…
قلبش در سنکوپی درد آور
ناگاه باز می ایستد.
خاکسپاری خاطرات بدیمن
در آخرین شعرهایش…
مردی در انتهای شب
می رود اما به کجا؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi