در اوج سقوط
میان عالم هپروت
چشمهای قفل شده ار اشک ها
در عطش حرف های خورده شده
همچون خورشید میسوزاند
دیدگانم را…
خون یخ بسته در رگ هایم…
احساس سنگینی
کلمات حبس شده
در لایه به لایه ی مغزم…
در شبنمی آمیخته به خون…
بی حس از سوزن های
فرو رفته بر جان…
همچون نقشی خفت بار…
آثار روزگار…
غبار و مه
جهل و نادانی
بی رحمی و خشم
جهان را فرا گرفته.
در مرداب شعرهایم
میان خاکستری
پر تپش نبض زندگی
جای خالی انسانیت را
قاب بر دیوارها می کنم.
کمبود ویتامین انسانیت..
خواب عمیق غفلت…
جهان رو به نابودیست
تدریجی و ارام
در یکوت پر هیاهوی زمان
جدال مرگ و زندگی
پرده ی آخر تاریخ.

