من مسافر شب های غریب
در سکوتی سردو تاریک
در ایستگاه ابدی انتظار
جز من و سایه ی من کسی نیست
قهوه ی تلخ را به سلامتی
روزهای نفرین شده ی روزگار مینوشم
سیگار برگی در دستانم
ذره ذره پودر بر زمین میشود
همانند برفی نرم سرسرای زندگی را می پوشاند.
جان به لب رسیده…
بیزارم
از این دنیا
از آدم هایش
از پهنه ی بیکران آسمان ها
از بیزاری بیزارم
بوی بی کسی میدهد
جنگل سبز زندگی
از زندگی ….
از غصه ها بیزارم
کاش تکه سنگی بودم
در خلقت این دنیا
بی هیچ احساسی
سرد و خاموش
لعنت به لحظات نفرت انگیز
لعنت به شب های وصال
لعنت به خلقت این دنیا
لعنت به بود و نبود

