دیریست
در میان شعله های گر گرفته از غم هجرت
حسرت دیدن رخ زیبایت
میان سیاهی و سپیدی روزهایم
در انتظار کاروان عشق
حکایت ها دیدم…
هزاران آرزوهای خفته را
در میان خاک های سرد دفن کردم.
نفرین بر ابرهای سیاه و بغض آلود
که بر خاک سردت میبارد و
تکه های مانده ات را با خود میشوید…
هنوز هم وقتی برف میبارد
در کنار شعله های آتش
اشک هایم

روح رنجیده ام را غسل میدهد….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi