مقصد

نشسته روی صندلی
همه بیدارند در خوابی عمیق
کسی در حال خوردن تکه نانی
دیگری در فکر درمان مادرش
صدای خشم راننده
در حین رانندگی…
زنی با چمدان
درحال رفتن از دیار غربت
لبان رنگ پریده اش لبخندی می زند.
چشمان پیرش می نگرد…
صدای پچ پچ مسافران
همه در حال دویدن…
میگرید،دیگری میخندد
ما همسفران راهیم
هر کدام به سوی سرنوشتمان
هر کدان در نبرد با سرگذشتمان
ناآشنایانی هستیم آشنا
حرف های منسجم
دیدارهایی کوتاه
حرفهایمان را گاه غریبه ها میفهمند
درد دلمان را در پس ثانیه ها میگوییم.
گاه در سکوتی آمیخته با فریاد…
لغت به لغت زندگی را فریاد می زنیم
لحظه ای آشنا
لحظه ی دیگر بیگانه ایم
درفکر رسیدن…
به کجا؟
مقصدی هست
اما نیست….
..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi