سهم ما از این دنیا چه بوده؟
دست های مشت کرده…
بغض شکسته؟
کوله بار غصه؟
نیمکتی تنها…
جعبه های مداد رنگی…
نقاشی هایمان
از جنس تاریکی…
رنگ های زرد و نارنجی
چهره های فلسفی…
حق ما مرگ
در میان میله های آهنی
همچون پرنده ای در قفس
در فکر رهایی
از چنگال مرگ
در بهار زندگی نبوده…
چه کسی میداند عمق دردها را؟
همدم دقیقه های شکسته را؟
دوباره کاغذ سفید
خط های تیره
قلمی کهنه…
زندگی،سهم ما نبودی
با تمام زنانگیمان ایستادیم
تو…
تمام مصیبت های عالم را
برایمان نسخ کردی
خواب بودی؟
عذاب هایمان را ندیدی؟
همچون سربازی بی رحم
به جان فلک زده مان تازیانه زدی…
یاد آن شب هایی به خیر
که سازت با سازمان کوک بود…
بس است
در قحطی عشق
همچون اسیران تسلیم شدن…
همچون جنگجویانی
مبارزه خواهیم کرد
مقابل کینه و نفرت
سر فرود نمی آوریم
تاج پادشاهی را
بر سر انسایت خواهیم نهاد…

