بیزار از این کابوس های شبانه
خسته از سردردهای هر روزه
روزگاریست سرم درد دارد
سنگینی گذر زمان
نمایی از آشفتگی حالم
روحم خسته است.
در ساحل آرامش
به دنبال نوری در تاریکی میگردم.
غروب ها را دوست دارم
سرخی اش..
ذرات شکسته ی وجودم را
به آتش می کشد
در ساحل اقیانوس ها
به دنبالش می گردم
سایه ای از آمدنش
حس حضور دوباره اش
حرف هایم را با خود تکرار میکنم
آری،توهمی بیش نیست.
غزل ها می سرایم
بار سنگین دردها را غزل ها می دانند
دلم خواب آرامی میخواهد
در حسرت دیدار دوباره اش
در دوردست ها
در بستر سرد اقیانوس ها
آرام خواهم گرفت
تا ابد….

