من شاعر لحظه های دردم
که
تمام حس درد را زندگی کردم
در لحظه ی یائسگی افکار
پشت پرده ی ملالت بار سرنوشت
هر ثانیه مرفین درد در رگهایم تزریق
تیغ تیز را بر روح زخمی ام فرو کردند
مرا در ظلمت زجرها حبس نمودند…
تک تک استخوانهای سینه ام
زیر بد عهدی ها خرد شدند…..
آری
خواهم نوشت…
بر روی کتیبه ایام
درد بیگانگی چشیدم
دیرینه یار بی وفایم را
در این وادی بی فرجام
میان یاس های نوشکفته
در آتش حسرت و شهوت
رها ساختم….

