آدمک

آدمک …
خسته از زمانه سنگ شده
کتاب مشوش عشق را هزار پاره
قصه احساس سنگ ها را میشنود.
با چشمانی تشنه عدالت
با زبانی قفل
در سکوتی لال شده
مینگرد
میخواند
دست خط تکرار شده ثانیه ها
بر صفحه ی ننگین و تبر الود سرنوشت را
که چه بی رحمانه
زیر دندانهای خون الود
غرق مرداب دورویی ها
بر تیغه برنده ی دیوار تاریخ
دامن تاریک روزگار را
مرگ آلود میکند.
آدمک!
آخر زمان رسیده
ته شهر ظلمات
خورشید عشق ها و هوس ها طلوع کرده.
سینه روزها را
پیکر شب عریان میکند.
شکوفه نفرت
آتش بر مهر کشیده
بام بخت در قعر گور حسرت
دفن میشود…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi