دسته شعر سپید

قلاب روزگار

قلاب روزگار زنگ زده بی درنگ خود را در خود میبافد با تکه استخوانهای شکسته و سلول های رنج کشیده بشر. نجوایی به گوش میرسد، بر چهره ی نورانی اختر شبگرد کتابهای نانوشته با قلمهای هزار تکه شده دلیران نوشته…

دیروز دخترکی با شلیک کلمات به قتل رسید. پزشک قانونی گزارش داد… درون رگهایش شاخه های خرد شده فلسفه هویت های محو شده پیدا بود آن همه بی رنگی زنده بودن های خیالی هیجان هایی که طعم گس شراب میدهند…

logo-samandehi