زمین
میان هزاران کهکشان
پیرترین است
دیگر طاقت درد ،
تاب ویرانی و بیماری ندارد
پاهایش لرزان،نفسهایش گرفته
چهره اش چروکیده،روحش آزرده،
جانش جای شلاق های بشریست
شب و روزش زمزمه ایست بی پایان
غرهایش فریادهایی بیکلام.
آسمانش نای باریدن نیست.
دیگر مجالی برای به آغوش کشیدن
بهار نیست…
دلش تنگ تن پوش سرسبز و
سکوت لاینتناهیست.
زمین …
دیگر خانه بشر نیست
حالش خراب و سرفه هایش خونیست
رنگش خاکستریست..
دیگر توان رقصیدن ندارد.
