در گرگ و میش مبهم روزگار
پنجره ها بسته است
روزنه ای نیست!
تلفن خاموش.
در درازای این شبهای مرموز
صدای آوازت به گوش نمی رسد…!
می خواهم…..آری می خواهم
بر گیتارت تارهایی باشم
تا با انگشتانت بر تن عریان و روح بیمارم
واژگان به عزا نشسته قلمم را بنوازی…..
در کهکشان سوخته ی خاطره ها
همچون برده ای محکوم
اسیر کوره راه های فراموشی
چنگ بر ریشه شب میزنم…..
