زمان




تنور عشق روشن زخمها اما در حال سوختن درد؟…ماریست چون هیزمی در آتش اسیر کنج قفس دل باختگی اما سرپناهی است بر سودای دل شیدا.

زندگی پارادوکس است پر از تضاد ها و رنگهایی بر بوم نقاشی. موسیقی کلاسیک است سرگشته ی نت های سیاه و سفید پر از کودکان مانده در دیروز و احساس هایی گنگ و مبهم میان رویاهایی رنگین در سرزمین های…

زمین میان هزاران کهکشان پیرترین است دیگر طاقت درد ، تاب ویرانی و بیماری ندارد پاهایش لرزان،نفسهایش گرفته چهره اش چروکیده،روحش آزرده، جانش جای شلاق های بشریست شب و روزش زمزمه ایست بی پایان غرهایش فریادهایی بیکلام. آسمانش نای باریدن…



آسمان خدا تاریک شد انسان از حرکت باز ایستاد قلبها در اسارت ماندند ذهن ها به فراسوی زمان رفتند. جان لاک و روسو شروع به سخن کردند از اتاق تاریک ذهن و انسانهای در بند، از دردهای بی درمان و…

گاه میشنویم گاه میبینیم گاه هراسان به(خودِ) آن سوی آیینه خیره میمانیم. به شرم درون چشمهایمان ترس نهفته در نبضهایمان دلواپسی های وامانده در لحظاتمان… زمان و مکان، به سرعت سخن میگویند. پاندول ساعت، بی اختیار اشک میریزد. صدای لطیف…

صبوری سنگها و سنگ بودن گلها آیینه های بی سایه و سایه های بی جان از زندان های بی زندان بان و مجازات های بی محاکمه طوفان های بی هدف و تلاطم بی هنگام امواج و…زخم های التیام نیافته ی…