آخرین فنجان قهوه

مینوشم آخرین فنجان قهوه به یادت تا در غفلت فراموش کنم نبودت را میان آسمان تیره روزگار سیاه مشق عشق را مینوسم اما چه غریبانه… طلوع عشقت تماشایست تماشای رویت عجب بهانه ایست… رفتی یادت گلباران کرد افکارم را… عشقت…

مینوشم آخرین فنجان قهوه به یادت تا در غفلت فراموش کنم نبودت را میان آسمان تیره روزگار سیاه مشق عشق را مینوسم اما چه غریبانه… طلوع عشقت تماشایست تماشای رویت عجب بهانه ایست… رفتی یادت گلباران کرد افکارم را… عشقت…

باری سنگین بر دوش انسانی ضعیف حریری از نفرت. باران اشک میبارد شبنم وار بر گونه ها… غرق دریاچه ی خیال هاله ی مبهم عشق… فرش چرک پهن شده بر غرور نفرین شده انسانی… دست های اهنین پر از جام…

در انتهای آن فرش رنگین پر از نغمه های ننگین اشک ها آویزانند دست ها حلقه به در در سکوت و سیاهی شب مه غلیظ پنبه ای فضای مرگ را پر کرده… میان زلزله های وجدان در سرگشتگی و شلوغی…

میان ستارگان فلک یک ستاره در آسمان داشتم زلفی پریشان و دلبری جوان داشتم سهم من از کاشانه ی سوزان یارم اسمانی شکسته قلمی غزلخوان داشتم

چیست والاتر از،خواب دیدنت؟ چیست والاتر از،به تو رسیدنت؟ خیال واهی اما چه شیرین است همچون گل رز از شاخه چیدنت.

تو آن شعر سپید عاشقانه ای بهترین وسوسه ی شبانه ای بودنت گرمی نفسهایم چون غزلی ناب به سویم روانه ای

بی تو افسونم در این دنیای غریب ترسانم از چشمانی که میدهد فریب هر لحظه خواهان ازادی از بند نگاهت بر دوش میکشم عشقت را چون صلیب

میان غنچه های رنگین فقط یک گل ارغوان داشتم میان صدها غزل دلنشین ،یک چشم غزلخوان داشتم هزاران سخن عاشقانه شنیدم و خواهم شنید من فقط یک قلب عاشق و عشقی چون اتشفشان داشتم

کنارم آن رفیق دیوانه ایست ایستاده گریان،در کوچه ایست در هیایوی افکار وهم آلود قسم که اخرین ناله ایست

بی تو این عذاب را پایان نیست آسمان هم دیگر اشکهایش باران نیست در فراغت،سنگینی عشقت بر دوشم دیگر میان سیاهی لبم به جان نیست