دسته شعر سپید

آسمان

آسمان خدا تاریک شد انسان از حرکت باز ایستاد قلبها در اسارت ماندند ذهن ها به فراسوی زمان رفتند. جان لاک و روسو شروع به سخن کردند از اتاق تاریک ذهن و انسانهای در بند، از دردهای بی درمان و…

گاه میشنویم گاه میبینیم گاه هراسان به(خودِ) آن سوی آیینه خیره میمانیم. به شرم درون چشمهایمان ترس نهفته در نبضهایمان دلواپسی های وامانده در لحظاتمان… زمان و مکان، به سرعت سخن میگویند. پاندول ساعت، بی اختیار اشک میریزد. صدای لطیف…

صبوری

صبوری سنگها و سنگ بودن گلها آیینه های بی سایه و سایه های بی جان از زندان های بی زندان بان و مجازات های بی محاکمه طوفان های بی هدف و تلاطم بی هنگام امواج و…زخم های التیام نیافته ی…

شاملو

شاملو را صدا باید کرد غزل های مولانا را از بر باید کرد سینه ی پر درد واژه ها را با پارادکسی تلخ معنا باید کرد تنور سینه ی سوزان را با چشمانی بارانی احساس باید کرد پرواز بی پروای…

صدا

مدادم را بر کاغذ میفشارم صدای ناله مردم در گوشم میپیچد. کلمات جان میدهند، مضطرب از میان سطرها بیرون میجهند بیشتر از گلوله ها آدم میکشند. حقیقت کلمات جریان معکوس زندگی را نمایان میسازد، و در بن بست روزها لحظه…

خاطرات

اشک ها باردارند خاطرات پا به ماه چشمها در انتظار نگاه های فتنه سازی لب ها در کام سوزان هوسی دستها در جیب های احساس حس میکنند…سقوط را. قلبها گرفتار طوفان و باد و باران با گردانی از ضربان احساس…

logo-samandehi