چشم خسته ام
بر دیدگان
خسته و مه آلود روزگار افتاد.
گفتمش:
خشم و سکوت از چیست؟
که بر انحنای گردنش آویخته
این بار مصائب را
دستان آرزو را میان دستانم نهاد
که در آن گرمی عشق
میان رودی از نفرت
خشکیده بود!
چه پست و پلید است
ذهن مه آلود بشر
که با دست خویش
شعله بر خود میکشد
و از انتهای دیروز
تا بینهایت فردا
در رودی از توهم
به دور از آفتاب پاک صداقت
غروب خواهد کرد
بی هیچ طلوعی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *