گریستی فروغ اما بیهوده
در این دیار گنگ و مبهم
عشق را برده ی هوس کردند.
لبان تشنه ی بوسه را
سوزاندند تا سحرگاه در دامان گناه.
شبنم بی گناه دشت ها را
در آتش افروختند…
راز دلها را فاش
قصه ی دلهای دیوانه را
در بستر،عاشقی بیگانه
در شبهای پر تنش و پر از حسرت و ناله
میان برگهای زرد و نارنجی دفن کردند.
